امان ز ....

سالروز به امامت رسیدن حضرت ولی عصر عج مبارک

حلول ماه ربیع الاول مبارک باد

آغاز ماه محرم الحرام تسلیت باد

پرسیدم از هلال که چرا قامتت خم است

آهی کشید و گفت که ماه محرم است

التماس دعا

تبریک ماه مبارک رمضان

صلوات

بر چهره پر ز نور مهدی صلوات /  بر جان و دل صبور مهدی صلوات


تا امر فرج شود مهیا بفرست /  بهر فرج و ظهور مهدی صلوات . . .

به بهانه نیمه شعبان 2

مشکل گشائی امام علی علیه السلام

داوری کردن برای رفع اختلاف میان مردم کار بسیار سنگین و دشواری است.وآن طور داوری که بدگمانی ونارضایی از دنبال نداشته باشدوهر بیننده وشنونده را قانع کند کارمردان خداست.قضاوتهای اعجاب انگیز حضرت علی(ع) موضوع چند کتاب بزرگ است که به وسیله دانشمندان گردآوری شده.یکی از آنها تقسیم دشوار 17شتر میان 3نفر شریک اعرابی است:

سه نفر باهم شریک شده بودند وچندشتر خریده بودند ومعامله کرده بودند تا به 17شتررسیده بود ویک روز میانشان دشمنی افتاده بود،می خواستند شترهارا تقسیم کنند واز هم جدا شوند ،اما مشکل در همین جا پیداشده بود

یکی میگفت :«نصف شترها مال من است.» دیگری گفت:«یک سوم هم سهم من است».ودیگری می گفت:«یک نهم هم سهم من است.»خودشان این نسبت راقبول داشتند اما زیاد اهل حساب نبودند.وحالاهم لج کرده بودند وبه جای پول سهم خودشان را شترزنده می خواستند و17 شتر با این نسبت ها قابل تقسیم نبود.ومردم می گفتند نمی شود که نمی شود.

ناچار با اوقات تلخ وبگومگو آمدند خدمت حضرت علی(ع)وگفتند:«میان ما داوری کنید!»حضرت ایشان را با 17 شترشان نگاه کرد واختلافشان را شنید.بعد لبخندی زدوگفت :«حق دارید که سهم خودتان را بخواهید الآن درست می کنم!»حضرت دستورداد شتر خودش را میان آنها بردند بعد فرمود:«حالا فرض می کنیم که به جای 17 شتر18شتر دارید.»به اولی فرمود:تونصف 17شتر را می خواهی حالا نصف18شتر را که بیشتر است یعنی 9شتر بردار!»به دومی فرمود:«توثلث 17شتر  را می خواهی ولی ثلث 18 شتر را که بیشتر است یعنی 6تا بردار.»تا اینجاشد15شتر بعد به سومی فرمود:«توهم یک نهم 17 شتر را می خواهی حالا یک نهم 18شتر را بردار که بیشتر است یعنی 2شتر بردار.»

جمع آن شد 17 شتر وهمه راضی وخوشحال شدند.بعدهم حضرت علی(ع)شتر خودشان را سوارشدندو رفتند!

2خطبه بدون نقطه از امام علی علیه السلام

روزی عربی در مسجد کوفه و پس از نماز، برای ریشخند حضرت علي عليه السلام از او درخواست گفتن چند جمله بدون نقطه می‌کند، و ایشان این خطبه را می‌خوانند.

حضرت علی خطبه دیگری هم بدون «الف» آنهم در زبان پر از الف لام عربي دارد.

ادامه نوشته

ارزش نماز اول وقت

 آقای مصباح می گوید: آیت الله بهجت از مرحوم آقای قاضی (ره) نقل می کردند که ایشان می فرمود:
« اگر کسی نماز واجبش را اول وقت بخواند و به مقامات عالیه نرسد مرا لعن کند! و یا فرمودند: به صورت من تف بیندازد. »
اول وقت سرّعظیمی است « حافظوا علی الصلوات: در انجام نمازها کوشا باشید. »
خود یک نکته ای است غیر از « أقیموا الصلوة: و نماز را بپا دارید. »
و همچنین که نماز گزار اهتمام داشته باشد و مقید باشد که نماز را اول وقت بخواند فی حدّ نفسه آثار زیادی دارد، هر چند حضور قلب هم نباشد. »

پرنده ای که دندان دارد

حضرت امیرالمؤمنین على (علیه السلام) فرمودند:
یكى از عجائب مصنوعات و مخلوقات الهى خفاش است و خلقت او از همه پرندگان عجیب تر است. همه چیزش برخلاف پرندگان است، زیرا تمام پرندگان به توسط بال پرواز مى كنند و این حیوان بدون پر پرواز مى كند.
حضرت امیر (علیه السلام) مى فرماید: خداوند پر و بال او را از گوشت بدنش ‍ قرار داده و به روى چهار دست و پا راه مى رود؛ دیگر از عجائب خلقت او این است كه تمام طیور تخم مى گذارند و این حیوان مثل چهارپایان مى زاید آن هم از سه الى هفت بچه مى گذارد.
دمیرى در حیوة الحیوان مى نویسد: این حیوان مثل زنها حیض مى شود و پاك مى شود و خنده مى كند مثل انسان و بچه خود را شیر مى دهد و او را باخودش به هوا مى برد و با جفت خود در هوا جمع مى شود.
دیگر از عجائب خلقتش این است كه این حیوان هم گوش دارد و هم منقار و هم دندان و تمام حیوانات با این خفاش دشمنند. هركدام كه گوشت خوارند او را مى خورند و هركدام كه گوشت خوار نیستند او را مى كشند، لذا شب بیرون مى آید و به طلب رزق و روزى مى رود و غذاى این حیوان مگس و پشه است. اینكه مردم مى گویند باد مى خورد غلط است زیرا كه خداوند براى او دندان قرار داده است.

داستان های خدا:تألیف میر خلف زاده

مسابقه و درس زندگی

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که میخواهد با آنها بازی کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان میآید ، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲ بعضی ها ۳ ، و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت : تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.
روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه ، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید : از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند ، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.
آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی ، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

برگرفته از : تبیان

سبحان الله خیلى كارساز است

 وقتى سلیمان (علیه السلام) بر بساط بود و باد بساطش را حركت مى داد برزگرى به بالا نگاه كرد و چشمش به شوكت و فرش عجیب سلیمان افتاد از روى شگفتى گفت: سبحان الله خدا به پسر داوود چه ملك عظیمى داده است.
باد صدایش را بگوش سلیمان رسانید، دستور داد بساط و فرش را پائین آورد و نزد برزگر فرود آمد و فرمود:
یك سبحان الله كه خداوند قبول فرماید بهتر از این ملكى است كه خدا به من داده است.
رازش نیز معلوم است حالا ملك سلیمان كجاست؟ اما سبحان الله آن مؤمن ثابت و نورش موجود است، لذا در قرآن مجید مكررا امر به تسبیح شده، همچنین در روایات و از پیغمبر و اهل بیت (علیه السلام) رسیده.
از حضرت رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت شده كه: كسى كه پس از هر نماز تسبیحات اربعه را بخواند سبحان الله والحمد لله و لا اله الا الله والله اكبر خداى تعالى او را از هفتاد بلا دور مى كند كه سهل ترین آن فقر است و اگر كسى بر آن مداومت كند خدا او را از سوختن و خراب شدن ساختمان بر او و غرق شدن نگه مى دارد و عاقبت به شر نمى شود و از مردن بد نجات مى یابد.

داستان های خدا:تألیف میر خلف زاده

برگرفته از سایت تبیان

داستان خرید بهشت

بهلول هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست به آب نگاه می کرد.پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.

آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت.

جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.

ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه)

با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت:

- بهلول، چه می سازی؟

بهلول با لحنی جدی گفت:

- بهشت می سازم.

همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت:

- آن را می فروشی؟!

بهلول گفت:

- می فروشم.

- قیمت آن چند دینار است؟

- صد دینار.

زبیده خاتون گفت:

- من آن را می خرم.

بهلول صد دینار را گرفت و گفت:

- این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.

زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.

بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.

زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت:

- این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای.

وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.

صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد. وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت:

- یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش.

بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت:

- به تو نمی فروشم.

هارون گفت:

- اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.

بهلول گفت:

- اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم.

هارون ناراحت شد و پرسید:

- چرا؟

بهلول گفت:

- زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم

برگرفته از سایت تبیان

بهلول و ابوحنیفه

آورده اند که روزی ابوحنیفه در مدرسه مشغول تدریس بود، بهلول هم در گوشه ای نشسته و به درس او گوش می داد.

ابوحنیفه در بین درس گفتن اظهار نمود که امام جعفر صادق (ع) سه مطلب اظهار می نماید که مورد تصدیق من نمی باشد و آن سه مطلب بدین نحو است :

اول آنکه می گوید شیطان در آتش جهنم معذب خواهد شد و حال آنکه شیطان خود از آتش خلق شده و چگونه ممکن است آتش او را معذب نماید و جنس از جنس متاذی نمی شود .

دوم آنکه می گوید خدا را نتوان دید حال آنکه چیزی که موجود است باید دیده شود. پس خدا را با چشم می توان دید.

سوم آنکه می گوید مکلف فاعل فعل خود است که خودش اعمال را به جا می آورد حال آنکه تصور و شواهد بر خلاف این است. یعنی عملی که از بنده سر میزند از جانب خداست و ربطی به بنده ندارد.

چون ابوحنیفه این مطالب را گفت بهلول کلوخی از زمین برداشت و به طرف ابوحنیفه پرتاب نمود که از قضا آن کلوخ به پیشانی ابوحنیفه خورد و او را سخت ناراحت نمود و سپس بهلول فرار کرد شاگردان ابوحنیفه عقب او دویده و او را گرفتند و چون با خلیفه قرابت داشت او را نزد خلیفه بردند و جریان را به او گفتند.

بهلول جواب داد ابوحنیفه را حاضر نمایید تا جواب او را بدهم.

چون ابوحنیفه حاضر شد بهلول به او گفت: از من چه ستمی به تو رسیده ؟

ابو حنیفه گفت: کلوخی به پیشانی من زده ای و پیشانی و سر من درد گرفت.

بهلول گفت: درد را می توانی به من نشان دهی؟

ابوحنیفه گفت: مگر می شود درد را نشان داد؟

بهلول جواب داد تو خود می گفتی که چیزی که وجود دارد را می توان دید و بر امام صادق (ع) اعتراض   می نمودی و می گفتی چه معنی دارد خدای تعالی وجود داشته باشد و او را نتوان دید

و دیگر آنکه تو در دعوی خود کاذب و دروغگویی که می گویی کلوخ سر تو را به درد آورد زیرا کلوخ از جنس خاك است و تو هم از خاك آفریده شده ای پس چگونه از جنس خود متاذی می شوی

و مطلب سوم خود گفتی که افعال بندگان از جانب خداست پس چگونه می توانی مرا مقصر کنی و مرا پیش خلیفه آورده ای و از من شکایت داری و ادعای قصاص می نمایی.

ابوحنیفه چون سخن معقول بهلول را شنید شرمنده شده و از مجلس خلیفه بیرون رفت.

برگرفته از سایت تبیان

 

نماز امام حسن عسگری ع در میان درندگان

حضرت امام حسن عسگری علیه السلام از طرف حکومت عباسی به دست مأموری سپرده شده بود.

او از حکومت عباسی اجازه داشت امام را میان درندگان بیندازد. همسرش به او گفت:« تقوای خداوند را پیشه کن. تو متوجه نیستی چه کسی در منزل توست؟» آن گاه عبادت، پاکی و نیکوکاری امام را به شوهرش یادآور شد و گفت:« من برای تو می ترسم. می‌ترسم حق او را رعایت نکنی و گرفتار عذاب بشوی.»

اما مرد زیر بار نرفت و امام حسن عسگری علیه السلام را میان درندگان انداخت. هیچ کس تردیدی نداشت که درندگان، امام را طعمه خود خواهند کرد. اما وقتی پس از مدتی برای تماشا آمدند، دیدند امام حسن عسگری علیه السلام ایستاده و در حال نماز است، و درندگان نیز دور او را گرفته اند.

با دیدن این منظره، امام را از میان درندگان خارج کردند.

منابع: بحار الانوار، ج 50، ص 268، ح 29

سوال ریاضی و پاسخ امام علی علیه السلام

شخصی از امام علی (ع) پرسید: «عددی را به دست من بده که قابل قسمت بر ۲و ۳و ۴و ۵و ۶و ۷و ۸و ۹و ۱۰ باشد بی آنکه باقی بیاورد.»

امام علی علیه السلام بی درنگ به او فرمود: «اضرب ایام اسبوعک فی ایام سنتک»
یعنی: «روزهای هفته را بر روزهای یک سال خودت ضرب کن»

سوال کننده هفت را در ۳۶۰ ضرب کرد. حاصل آن یعنی ۲۵۲۰ بر تمام آن اعداد قابل قسمت بود بی آنکه باقی مانده بیاورد.

منبع: شرح بهایه به نقل از ترجمه کشکول شیخ بهایی

بدون عنوان....

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت: "سقف قفست شکسته، چرا پرواز نمی کنی؟"

داستان زیبای ابوراجح حلى و امام زمان عج

بِسْم اللهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيم
ابوراحج از شيعيان مخلص شهر حله ، سرپرست يكى از حمام هاى عمومى آن شهر بود، بدين جهت ، بسيارى از مردم او را مى شناختند.
در آن زمان ، فرماندار حله شخصى ناصبى به نام مرجان صغير بود. به او گزارش دادند كه ابوراجح حلى از بعضى اصحاب منافق رسول خدا (ص ) بدگويى مى كند. فرماندار دستور داد او را آوردند.
آن قدر زدند كه تمام بدنش مجروح گشت و دندان هاى پيشين ريخت ! همچنين زبانش را بيرون آوردند و با جوالدوز سوراخ كردند و بينى اش ‍ را نيز بريدند و او را با وضع بسيار دلخراشى به عده اى از اوباش سپردند. آنها ريسمان بر گردن او كرده و در كوچه و خيابان هاى شهر حله مى گرداندند! و مردم هم از هر طرف هجوم آورده او را مى زدند. به طورى كه تمام بدنش مجروح شد، و به قدرى از بدنش خون رفت و كه ديگر نمى توانست حركت كند و روى زمين افتاد، نزديك بود جان تسليم كند.
جريان را به فرماندار اطلاع دادند. وى تصميم گرفت او را بكشد، ولى جمعى از حاضران گفتند:
- او پيرمرد فرتوتى است و به اندازه كافى مجازات شده و خواه ناخواه به زودى مى ميرد، شما از كشتن او صرف نظر كنيد و خون او را به گردن نگيريد!
به خاطر اصرار زياد مردم - در حالى كه صورت و زبان ابوراجح به سختى ورم كرده بود - فرماندار او را آزاد كرد. خويشان او آمدند و بدن نيمه جان وى را به خانه بردند و كسى شك نداشت كه او خواهد مرد.
اما فرداى همان روز، مردم با كمال تعجب ديدند كه او ايستاده نماز مى خواند و از هر لحاظ سالم است و دندان هايش در جاى خود قرار گرفته ، و زخم هاى بدنش خوب شده و هيچ گونه اثرى از آن همه زخم نيست ! و با تعجب از او پرسيدند:
- چطور شد كه اين گونه نجات يافتى و گويى اصلا تو را كتك نزدند؟!
ابوراجح گفت :
- من وقتى كه در بستر مرگ افتادم ، حتى با زبان نتوانستم دعا و تقاضاى كمك از مولايم حضرت ولى عصر(عج ) نمايم ؛ لذا تنها در قلبم متوسل به آن حضرت شدم و از آن حضرت درخواست عنايت كردم .
وقتى كه شب كاملا تاريك شد، ناگاه ! خانه ام نورانى گشت ! در همان لحظه ، چشمم به جمال مولايم امام زمان (عج ) افتاد، او جلو آمد و دست شريفش را بر صورتم كشيد و فرمود:
- برخيز و براى تاءمين معاش خانواده ات بيرون برو و كار كن ! خداوند تو را شفا داد!
اكنون مى بينيد كه سلامتى كامل خود را باز يافته ام .
خبر سلامتى و دگرگونى شگفت انگيز حال او - از پيرمردى ضعيف و لاغر به فردى سالم و قوى - همه جا پيچيد و همگان فهميدند.
فرماندار حله به ماءمورينش دستور داد ابوراجح را نزد وى حاضر كنند. ناگاه ! فرماندار مشاهده نمود، قيافه ابوراجح عوض شده و كوچكترين اثرى از آنهمه زخم ها در صورت و بدنش ديده نمى شود! ابوراجح ديروز با ابوراجح امروز قابل مقايسه نيست !
رعب و وحشتى تكان دهنده بر قلب فرماندار افتاد، او آن چنان تحت تاءثير قرار گرفت كه از آن پس ، رفتارش با مردم حله (كه اكثرا شيعه بودند) عوض شد. او قبل از اين جريان ، وقتى كه در حله به جايگاه معروف به ((مقام امام (عج ))) مى آمد، به طور مسخره آميزى پشت به قبله مى نشست تا به آن مكان شريف توهين كرده باش ؛ ولى بعد از اين جريان ، به آن مكان مقدس مى آمد و با دو زانوى ادب ، در آنجا رو به قبله مى نشست و به مردم حله احترام مى گذاشت . لغزش هاى ايشان را ناديده مى گرفت و به نيكوكاران نيكى مى كرد. ولى اين كارها سودى به حال او نبخشيد، پس از مدت كوتاهى درگذشت .

حدیث امام صادق علیه السلام

امام صادق عليه السلام فرمود:

وقتى كه اين آيه نازل شد كه مى فرمايد: ( آن كسانى كه هرگاه كار زشتى انجام مى دهند يا هرگاه به خود ستمى مى كنند خداى را به ياد مى آورند و از او طلب بخشش گناهانشان را مى نمايند)  ابليس به بالاى كوه ثور واقع در مكه رفت و با بلندترين صدايش شيطانهايش را فرياد زد پس همگى گرد آمدند.

پس گفت : چه كسى براى اين آيه چاره اى مى انديشد؟

پس هر يك از شياطين برخاسته و سخنى گفتند و ابليس راه حل آنها را نپذيرفت تا اينكه وسوسه گر خناس ‍برخاسته و گفت : من چاره ساز اين آيه ام .

گفت : به وسيله چه چيزى ؟

گفت :

به مردمان وعده مى دهم و در دل آنان آرزو مى افكنم (آرزومندشان مى كنم ) تا در گناه بيافتند پس هنگامى كه در گناه افتادند استغفار را از يادشان مى برم .

پس ابليس راى او را پسنديد و تا روز قيامت كار اين آيه را به او سپرد.